من شکست نخورده ام هزار راه یافته ام که هیچ کدام به مقصد نمی رسند...

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب

به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید... 

                                   «حافظ شیرازی»

                

 

حالا دیگر مطمئنم که انسان ها بر اساس قرارداد ها زندگی می کنند این را در نگاه تک تک آن ها می بینم. از آنها آن چه را می شنوی که انتظار داری . حالا دیگر مطمئنم که بسیاری  از  ما  ، پا از انتظار فراتر نمی نهیم.

چراغ من. آنکه پا از انتظار فراتر می گذارد هر لحظه به رویای پیشین خود پشت می کند. حالا دیگر مطمئنم که به رویاهای خود پشت کرده ام. 


اما هیچ کدام این ها مهم نیست . تعیین کننده همان چند سوال ساده بود که می چرخاند هر لجظه هستی را به روی مردمک هایم.   برای چه آمده ام؟!  اینجا کجاست؟! آن ها چه کسانی هستند؟! 


به تو و تنهایی که در فلس هایم می لغزد:

می روی و زمین

این دریای سبز

زیر پاهای تو هر لحظه

موج تازه ای می سازد.

آفتاب من

ای آتشفشان خاموش

که به شب حضوری دوباره بخشیده ای

چه بخواهم از تو

که می گریزی هر لحظه

از حصار ابرهای خالی؟

بر من بپیچ

تا جای خالی برگ ها را بپوشانی

بر من ببار

تا به ابرهای گریان

که تشنه ام می خواستند

پوزخند بزنم

تنها من می دانم

که در دست هایت

دستی دیگر پنهان است

در دهانت،

زبانی دیگر

و بر روحت ، دسته ای کبوتر وحشی

مرا دانه می پندارند.

بخند

تا صدای خندیدنت

همچون پیچیدن زوزه ی گرگ در جنگل

شکارچی ها را

در سکوت فرو ببرد.

 

داربست

 

 

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

                                      «حافظ شیرازی»

 

 

 

مجموعه ی جدیدم "داربست" توسط انتشارات مروارید چاپ شد.  نمایشگاه کتاب فرصت خوبی ست برای دوستان شاعر و شعر دوستم. دیدار ما:عصر  ۱۲ اردیبهشت.  غرفه ی نشر مروارید.

 

 

 

دیگر اینکه برایت بگویم رفیق هنوز مجازی دردها روزی بزرگ می شوند آن قدر بزرگ که در خلوتی ناگزیر آرامت می کنند و به تو نیرو می بخشند. این تنهایی را دوست دارم.

 

شعری از داربست:

 

کم نیستند    آنها که گم شدند

در خیابانی که سال ها در آن زندگی کرده بودند

کم نیستند    آن ها که غرق شدند

در دریایی که بارها در آن پارو زده بودند

اگر نام هم را فراموش کردیم

اگر تصویر هم را ،

اگر رهایت کردم

اگر رهایم کردی

مانند مرواریدی که صدفش رتا

به هم بدهکار نیستیم

از پاهایمان خجالت می کشیم

که این همه سال دنبال هم دویدند

ما ، ما که نه راه آمدیم

نه کوتاه...

خوشست خلوت اگر یار ، یار من باشد...

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آیین رهبری داند...

                                       «حافظ شیرازی»

 

 آخرین باری که در اینجا نوشتم تازه بیست ساله شده بودم و حالا چند ماه است بیست و دو ساله ام. آخرین باری که در اینجا نوشتم ترم دو تمام شده بود و حالا ترم هفت شروع شده است. آخرین بار در اینجا شعر موزونی نوشتم که آن چهارپاره تا امشب آخرین شعر کلاسیکیست که تاکنون گفته ام. آخرین باری که در اینجا نوشتم هنوز در دنیای شاد ِ امیدواری ها و خواستن ها و کودکی غرق بودم . عجولانه می نوشتم خواسته هایی بزرگ و اهدافی دور داشتم ، نمی ترسیدم سراسیمه و سربه هوا بودم و هنوز شاید نمی دانستم نه من و نه دنیای اطراف نه تنها به ابدیتی بزرگ گره نمی خورد که خود لحظه لحظه در خود فرو می رود.

 

امروز ، هدف ندارم. مسیر دارم.

سپید می نویسم.

هنوز گیج و کمی سر به هوا هستم.

به تنهایی بزرگ تری نیاز مندم.

کار می کنم ، کمی درس می خوانم و در کنار سه هم اتاقی در اتاقی که کمی بزرگ تر است از خوابگاه قبلی زندگی می کنم و شعر ، که تصمیم دارم از آن چیزی نگویم چرا که تنها انسان های خالی شعر ، شعر ِ مقدس را از آن ِ خود می پندارند و خود را وارث بی چون و چرای آن.احساس می کنند که اگر چند کتاب خوانده اند و نوشته اند دیگران مقصرند و نادان و آنها خدایانی بزرگند و در حال نگارش کتابی آسمانی! از آن دریای ِ بی کران بهتر است چیزی نگویم که کوچکم برای از او گفتن .

 

تعدادی شعر در این سال ها از من در روزنامه ها و سایت ها چاپ شد که آنها را در پیوند های روزانه گذاشتم اگر خواستید بخوانید. خوشحال می شوم.

 

و شعر:

­ دهانت را باز کن

تا آن پرنده ی رخمی

که به اعماق فرو داده ای

به دنیا بازگردد

در جیب های بارانی ات زندگی کردم

در کفش هایت

بی آنکه کسی فهمیده باشد

کنار تو ایستادم

کنارت دراز کشیدم...

 

نامت را فراموش می کنند

شناسنامه ات گم می شود

اتفاق های جدید

خاطرات کهنه ات را از یاد می برد

و کلیدت،

در دست های دیگری می چرخد

باد، آن آشنای قدیمی

قاب عکس را بر زمین می کوبد

چنان که بر این دیوار هیچ وقت

از تو تصویری نیاویخته بودم!

فراموش می شوی

آنچنان که کسی

از خوابی بلند بیدار شود

یا کتابی

به برگ آخر خود برسد

 

وقتی شب

کلاه سیاهش را بر سرم می گذارد

دیگر نمی بینم

کدام دیوار از تصویر تو خالیست

و آیا بر صندلی نشسته ای یا نه....

 

 

 

 

 

 

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت...

                             

یا رب این آینه ی حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

                              «حافظ شیرازی»

 

بزرگ و فخیمانه حرف زدن را یاد نگرفته ام . من نمی توانم حتی ادای کسانی را در بیاورم که احساس می کنند کسی هستند. من نمی توانم مثل آن ها شمرده حرف بزنم . نگاه کنم ، راه بروم و گاهی آنگونه که آنهایند روشنفکر باشم. من از شادی شبیه یک بچه لذت می برم و احساس می کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم .

 دنبال غم نمی گردم و ادعا نمی کنم غم دنبال من می گردد. به آنچه رسیده ام بسیار کمتر است از آنچه دنبالش می دویدم و آرزویم بود. دوستان نقاش و عکاسم را بیشتر از شاعر ها دوست دارم و از آنها که احساس می کنند کسی هستند بیزارم. این روزها دارم فکر می کنم باید بیشتر به فکر آزاده باشم تا دنیای دیده هایش بزرگ تر باشد از آنچه می شنود. از هر که فکرم را درگیر کند فراری ام . دوست دارم یاد بگیرم با آدم ها آن طور رفتار کنم که خود آموخته اند و رفتار می کنند. نوزده سالگی سال خوبی بود و خاطره های خوبش فراموش نشدنی است. با من خوب تا کرد. من کوچکتر از او بودم. تا نوزده سال،سال ها فاصله داشتم. به من سکوت یاد داد. سکوت زیبا ترین برخورد و هدیه ای بود که از او گرفتم.از تمام سیصد و شصت و پنج روزش. و دیگر اینکه تو را دوست دارم و این پست را به تو تقدیم می کنم. من به همین زودی بیست ساله شدم.

 

بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است

ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست!

                              «حافظ شیرازی»

 

 

 

گفته ها و ناگفته های پلک های قفل شده و نمایشگاه کتاب:

آن چه در این مجموعه خواندید یا خواهید خواند ، 25 شعر کلاسیک بود / است که اکثر آنها چهارپاره می باشند. شعر های این کتاب از سیزده چهارده سالگی تا هجده سالگی من است.  مقدمه ی این کتاب را استاد محمد علی بهمنی نوشته و در انتشارات فصل پنجم دقیقا در تاریخ 13 اردیبهشت وارد بازار نشر شد و در نمایشگاه قسمت اعظم آن به فروش رفت که از پشت این تریبون از تمامی دوستانی که به من لطف داشتند ممنونم.و همچنین از پرویز بیگی حبیب آبادی عزیز. پلک های قفل شده دلیل خوبی شد برای ملاقات شاعران و شعر دوستان عزیز. که البته بسته شدن ناگهانی سخن گستر ما را غمگین کرد و البته شکه. البته این فقط سخن گستر نبود که بستند. ما فقط سخن گستر را شنیدیم!

 


 

 

نکته ی مهم:

دوستان عزیز برای اینکه بهتر به ایمیل هایتان پاسخ دهم لطفا از این به بعد ایمیل هایتان را به soprano1990@yahoo.com بفرستیید

 


 

چهار پاره ای به خواهر کوچکم هلیا نجفی :

 

 

شانه هایم به عشق لم دادند

تا که ثابت کنم وجودم را

پشت این چرخ زندگی که نشد

خواستم بی تو تارو پودم را...

 

هلیا نیست هیچ فاصله ای

بین یک میش و گرگ در اینجا

گرگ ها میش... میش ها گرگند

خر ولی نه... همیشه خر اینجا

 

 خواستم رد پای او باشم

گفت تو لقمه ای بزرگ تر از...

بره بودم به چنگل چشمش

آمد و گفت تو ...

تو گرگ تر از...

 

 زندگی یک طویله بود و عشق

ضجه ی گاو پا شکسته ی آن

بار ها سر کشیدمش با بغض

بین هر آه... آه! هلیا جان!

 

بار ها خواستم خودم باشم

در لجن زار ها شنا کردم

رو به یک گله ایستادم تا

عشق را با خود آشنا کردم

 

 باید از این به بعد چال کنم

در دل کوچکت خیالم را

زخم بر من بزن بزرگ شوم

دیگر از من نپرس حالم را!

 

 

 

 

سپید یک:

 

                     در یک همه پرسی دو نفره

                            من به تو رای دادم

                              تو به خودت!

 

سپید دو:

                                 باران

          مردیست که دو چشمش را در کلاهش مخفی کرده است

          و احساس می کنم/ به شیشیه های عینک من / عشق می ورزد!

 

 سپید سه:

 

 

                       پوزخند ها / پس مانده هایی هستند از لبخند ها

                       که این روزها به من نزدیک ترند

آرزوهایم را بر خاک نشاندم

شبیه لاک پشتی که تخم هایش را / در ساحل دیگر دریا جا گذاشته است

با هیچ جای این شهر نسبتی ندارم .

 جز تن هایش

وقتی تو را در آغوش دیگران می فشارم

و فکر میکنم نمیدانی / گاهی دریا موج هایش را از خود می راند

به چشم های زانو زده ام نگاه کن

ببین

آن قدر که دنیادیده ام ، دنیا   ندیده ام!

 

رنگین کمان پاسخ کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می مانند

 

 

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

 مشکل حکایتیست که تقریر می کنند

                              «حافظ شیرازی»

سالن ناشران عمومی راهرو بیست و سه / غرفه ی یک انتشارات فصل پنجم. فعلا ۱۵و۱۶ اردیبهشت هستم .

از همه ی دوستان عزیز که خبر چاپ کتابم رو دو وبلاگ هاشون زدند ممنونم. در نمایشگاه کتاب منتظرتون هستم...

 ■من:

 

گاهی فکر می کنم زندگی همان یک درخت پیر بود که شکست، یکی بگوید باز کجا اشتباه کرده ام؟! این روزها بیشتر فکر میکنم که دیگر هیچ چیز مهم نیست. وقتی به شاگردانم درکلاس نقاشی  خیره می شوم تا خودم را در چشم هایشان ببینم  وقتی تنهایی هایم را کنار تو می بینم وقتی تو ساز می زنی و من سکوت می کنم وقتی به پیانو مشترکمان فکر میکنم، وقتی فکر میکنم دست های ما واژه های زیادی را خلق می کنند ،فکر میکنم «چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم»

آن وقت های کودکی همیشه دوست داشتم کتابم را قبل از بیست سالگی ببینم حالا کم و بیش نوزده ساله ام و «پلک های قفل شده» ام  دارد  وارد دنیای کتاب می شود تا من و پلک های قفل شده ام در نمایشگاه باشیم. (پلک های قفل شده، انتشارات فصل پنجم)

 

اگر دلیل نبودنم را می پرسی ، اگر می خواهی بدانی کجا هستم ، اگر چرای نبودنم گاهی فکرت را مشغول می کند به این فکر کن که یک گوشه ، من و گرفتاری هایم را در خود جای داده است و مدام مثل تمام آنها که کاری انجام می دهند هروقت به هم می رسیم قدرت اش را به رخم می کشد. ما که حرفی نداریم عزیز، نه؟ ما به همان چند سنگ زخمی ساحل دلخوشیم. نه؟ بیا فکر کنیم به همان غروب که قایق هایش را سمت ما می فرستاد و تو به من گفتی ، هی دریا اصلا فکر کرده ای این دو جسم کوچک که از دور می آیند چه چیزیست؟ اصلا فکر کرده ای شاید یکی کشتی باشد یا نه، اصلا یک تکه چوب بزرگ؟! من تمام اجسام دور از ساحل را قایق خطاب می کردم. حق با تو بود عزیزم، تو... همین که از زخم زبان ها خسته ام همین که این روزها نگاه های کج احاطه ام کرده اند همین که نبودنت از بودنت سبقت گرفته همین که... بگذار انگشت هایشان را سمت من بگردانند و بگویند آنچه در گوش های کرشان سنگینی میکند من هیچ وقت به گذشته برنخواهم گشت بگذار بگویند که من، گذاشتم و گذشتم... کوچکترین اتاق خانه ی پدری همیشه مرا یاد شعر هایم می اندازد یاد آن روز های دور که خاطره هایم را در آغوش دارند این دیوارها سال ها با من حرف زندند از خشونت پاییز گفتند از چشم های تو ، همه ی خوشبختی این روزهایم این است که می دانم می دانم « هرچه که مرا پیش آید تو با عشق استقبالم خواهی کرد»

 

نبودنم خاطره ام را از یاد های زیادی پاک کرد! اسمم از لیست لینکدونی وبلاگ های زیادی پاک شد و خیلی ها وجود داشتنم را فراموش کردند! از شاعران شهرم تا همه ی آنجاهایی که فکر میکردم شعرهایم قلبم را به قلب ساکنانشان پیوند داده است! 

 من امیدوارم به آینده ای زیبا، به بهاری سبز به سالی دیگر که در آن همچنان برای رسیدن به آن جا که آرزوست بکوشیم و ادامه دهیم راهی را که باید... امیدوارم... امیدوارم... امیدوارم...

■■خبر:

 

 انتشارات تخصصی شعر و ادبیات « فراگاه » با مدیریت هادی خوانساری 02614418696 را به دوستان شاعر که تمایل به چاپ مجموعه شان دارند توصیه میکنم ، همچنین آلبوم جدید هادی خوانساری، دوست هنرمندم تحت عنوان «معشوقه ی یک چریک» ، آلبومی با موضوع عشق و اعتراض  با سبکی نوین در ترانه و موسیقی توسط کمپانی Aria record   به بازار آمد. دانلود کردن این آلبوم بسیارزیبا را به شما توصیه میکنم! مجموعه ی دیگر هادی خوانساری تحت عنوان «مخفیانه عاشقت شدم»  توسط انتشارات فصل پنجم تهران به زودی چاپ خواهد شد.

وبلاگ تازه های  ادبی به روز است.

مجموعه های شهرام میرزایی مهربان(سک سکه های یک مست) ، وحید نجفی عزیز(پروانه لای بایگانی ،انتشارات سخن گستر مشهد )  و مهدی موسوی(پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو)، دو واو(داوود ملک زاده) وپریا تفنگ ساز ، دوست عزیزم با کتاب (ماشین نمره چند، انتشارات گفتمان اندیشه ی معاصراصفهان) چاپ یا آماده ی چاپ است.همچنین کتاب دوست خوب امیرحسین نیکزاد تحت عنوان درآمدی بر چارچوب(دفتر شعر جوان)

■■■پید:

۱)

        

                       سازدهنی ات را به من ببخش

                                                      صدایی باشم پراکنده

                       از زخم های مردی که / با دندان های افتاده

                                               - یکی در میان

                                                                     می خندد!

۲)

     جان گرفته ام / در تن یک درخت

     تا زیر چتری نو    به تو تکیه کنم

   زندگی مسالمت آمیزی با عشق 

   و آشنایی کوتاهی با نیمه ی پرت / همه ی من چشم هاییست که به زمین نگاه میکند

                         تو را در لیوان کوچکی می بینم

                         که آغوش در آغوش نیمه ی پرش به خواب رفته ای

                         من   در این همه خوشبختی  غرق خواهم شد

                         می ترسم!   از نیمه های خالی ات

                         وقتی دریا و آسمان را وارونه می بینم

                                   با این همه / تو نترس

                  « گاهی اجسام از آنچه آینه می گوید ، به تو نزدیک ترند»

■■■■پاره:

 

دیوار شد برابر صد ها درخت چوب

دیوانه شد و دسته ی خود را تبر شکست

باران کلاه دلقک دیوانه را گرفت

تا کی سکوت کردن و هی دست روی دست؟

 

تو خواستی پرنده شوی حق عشق را

به سرزمین بی هدفت هدیه... آه! نه!

تو خواستی ستیز کنی با ستم ولی

به یک حصار ساختگی تکیه... آه نه!

 

جنگل پر است از نفس میش های مست

که پشت کرده اند به پاییز و می چرند

هرگز کسی عشایر چشم تو را ندید

که می گریستند تبسم بیاورند؟

 

.

.

.

 

به آسمان که قسمتی از چشم های توست

به بی قراری دل گنجشک ها قسم

که رفته اند سمت خدایی که دور نیست

دنبال سرنوشت تو با چشمه می روم!

 

کوچکترین اتاق از خانه ی پدری ، شب

 

 

دوستان عزیز در استان گیلان می توانند کتاب رو از کتابفروشی بدر  {رشت مطهری روبروی بستنی کادارینه )

و دوستان عزیز در شهر نور می تونن از کتابفروشی نور واقع در میدون امام (آقای اسدپور تهیه کنند)

 دوستانی که تمایل دارند مجموعه رو دریافت کنند اطلاع بدند

دیگر اینکه من از هرگونه نقد و نظر استقبال می کنم دوستان عزیز می تونند نظرات و نقد هاشونو برام میل کنند و من حتما با دقت خواهم خوند  

 

زمانی می رسد که تو  دیگر قادر نیستی بگویی:«جبران میکنم»

 

  

همای گو مفکن سایه ی شرف ، هرگز

در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد

                   حافظ شیرازی

ل ی ب ر ت ا یم به روز است. . .  

دیروز چقدر دوست داشتم یک ناخدا باشم ، چقدر دوست داشتم تا همیشه در دریا زندگی کنم، صدف جمع کنم و همیشه سوار قایقم آنقدر دریا را پرسه بزنم تا به تو برسم ، حتی غرق شوم اما بگذار گیسوانم بین سنگ جا بماند تا تو سهمت را برداری از تمام ِ من...

 

« بارخدایا بر من رحم کن! بر من که میدانم ناچیزم رحم کن»

هنوز باور نمیکنم که خواهران غریب پدرشان را از دست داده اند ، خسرو شکیبایی  آرام از میان ما رفت ... روحش شاد و یادش گرامی

دیر به روز شدم ، دیـر تر از همه ی این چند سال وب نویسی! به نود و نه درصد از کامنت ها جواب ندادم ، نشد جواب بدم!  اما همه ی اینها دلیل دارد عزیز... دوست خوب مجازی،دلیل دارد عزیز... اما منتظر روزهای خوبی هستم که دست هایم قرار است بسازند، همین دست ها،میبینی؟ 

 

 

۱+۱+۱+۱ پاره 

تا کي شکست خوردن و در هيچ جستجو؟
محکوم مي شوي به گناهي که هيچ وقت...
من به خرابه اي دل خود را گره زدم
بعد از سقوط در دل چاهي که هيچ وقت...


 کج آمدم چگونه بگويم برايت از
اين روزها که گم شده ام توي هيچ ها؟
اين روزها که گريه ام از روي عادت است
اين روز ها که مي روم از ... / سمت ناکجا

 وقتي شکست مي خوري از دست هاي خود
اينکه« چرا ادامه دهم» فکر مضحکیست؟
نفری
ن به روز هاي سياهي که ساختي
[اين حرف از زني است که تا صبح مي گريست!]         


 وقتي زمان جنازه ي يک چشمه را به ده
تحويل مي دهد به خدا لطف کن بگو
آبادي از همه ، همه ي سهم خود گذشت
اما کجاست مالک عدل و ... کجاست؟ کو؟


 تاريخ عکس کوچک يک خانواده است
که هر کدام بر دل چوپان لگد زدند
چوپان چه دارد از همه ي عمر خويش جز
جز چشم هاي خسته ي يک گله گوسفند؟


 اين عکس دسته جمعي يک خانواده است
در اين خرابه اي که من و تو رعيتيم
در اين خرابه اي که... قسم به ، قسم به عشق
هي سنگ مي زنند به پر هاي يا کريم


من هيچ چي! جهان من از فقر خسته است
بايد اميد کاشت! ولي با کدام دست؟
ما صبح تا غروب پي ِ هيچ مي دويم
در جنگلي که پر شده از گرگ هاي مست!


 تاريخ سهم جيغ من آن موقعيست که
محکوم مي شدي تو به تبعيد تا خدا

تا دوور... دور... دورتر از هر چه مرز بود
هي مشت مشت پرسه زدم ناگزير تا...

دریا ... اولین عشق مرا بردی...

 

خدایا!

کفر نمیگویم ! پریشانم ، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم ، اسیر زندگی کردی . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

                                                                     «دکتر علی شریعتی»

 

کفش های پلاستیکی ات در اتوبوس تجزیه می شوند

و تو در خانه ای که در آن با هیچ قاب عکسی نسبت نداری

بخند!    اما هر قدر هم بخندی  ، بلیط ها بی واسطه از کم شدن النگو هات

                                                     و قد کشیدن روزهای سرد با خبرند

بلیط ها بیشتر  با آدمک های جنوب اما شهر نشین همسفرند!

       اتوبوس از جنوب آغاز می شود

                                     از روسری رنگ پریده ی تو

                                            از چشم هایی که از فانوس محرومند

                                                    از خیابان های پا برهنه!

   

 هر صبح چند صندلی خالی به امید کفش هات سوار می شوند

        زود تر بیا! هنوز برای تو جایی هست

 

       تو برای جنگ با جنگل بانها آمده بودی    اما

             ایستگاه آخر ،برجی است در شمالی ترین نقطه!

------------------------------------------------------------------------------

 

که تو هم عادت کردی به از غم شنیدن از دخترکی که هنوز می خندد؟  مشکل فقط اینجا بود که من

«هیچ وقت نتوانستم ادای هنرمند ها را درآورم»   

 

 

چ - ه - ا - ر - پـ - ا - ر - ه

 

در يک کتاب خانه ي کوچک
يک مشت آرزو... نرسيدن
به دست هاي کوچک تقدير
هي خيره...هيچ اگر چه نديدن

در يک کتاب خانه ي کوچک
چسبيده ام به پنجره اي که
دور از نگاه مردم اين شهر
زل ميزند به منظره اي که...

زل مي زند به چشم عجول
ديوار هاي خسته / تر ازغم
مي خواهم از شکست بگويم
از تکه تکه هاي وجودم

از صندلي مضطربي که
مي ترسد از نگاه غريبم
از ترس اينکه فقر نريزد
از وصله هاي خسته ي جيبم

من ميدوم ! تو مي دوي اما
با دست هاي خالي و تنها
در جاده اي که پر شده از گرگ
کي مي رسد زمان به دل ما؟

به او که روي قله نشسته
مي خواهم از شکست بگويم
از جلد جلد مبهم تقدير
که ميدود برهنه به سويم!