شانزده سال پشت در ماندم

خواب دیدم که بر نخواهی گشت

باید امشب به دور ها بروم

به همان جا که گفته ای از رشت

 

شانزده سال مادرم میگفت

نذر کردَست تا تو برگردی

بیش از اینها نمی توان سَر کرد

آه...اما چقدر خونسردی

 

من که دنیا می آمدم گفتند

که کسی پشت ابرها روزی

از شمال ِ زمین می آید به

خانه ی ما ,به روستا روزی...

 

شانزده سال پشت در ماندم

خیره از هر نگاه کوچیدم

به نفرهای بعد ... اما نه!

هیچ چی جز نیامدن دیدم؟

 

تو که بودی میان آدم ها

پس چرا من ندیدمت هرگز

حال باید به دور ها بروم

نه...نگو که...نگو خداحافظ!

 

من نفهمیدم از کجا اما

مادرم گفته بود می آیی

حال باید به جمکران بروم

حال باید کمی به تنهایی...

 

توی سجاده های بی مهره

من تو را تا همیشه میبینم

بی تو اما نمیشود آقا

بی تو من تا همیشه غمگینم...

 

خواهرم هم دروغ گو شده است

این رو ّیه میان ما ارثی است

مثل مادر همیشه میگوید

شهر جای قشنگ و خوبی نیست

 

مشکلات مرا نمی فهمد

روستای عجیب ِ سردر گم

شانزده سال پشت در ماندم

روبروی هجومی از مردم!

 

همه خوابیده اند در کوچه

هیچ کس جز مرا نمی بیند

من ولی تا همیشه می مانم

گرچه چشم شما نمیبیند...

 

روستا جایگاه دوری بود

و تو در شهر مانده ای آقا

کاش می شد به شهر ما برویم

تو به اینجا نمی رسی حتی

 

حال باید تفالی بزنم

به کسی که شبیه من شاید

«سر راهش نشسته مثل غبار

که از این رهگذار باز آید»