وقتی... وقتی... وقتی... باید بنویسی! باید ...
بی هیچ حاشیه ای ؛ بی هیچ حرفی ...
که هی! بایست زندگی پاره پاره ی ...
دل خوش شده به آمدن یک ستاره ی ...
پس کو؟ کجاست مالک این سرزمین کجاست؟
که گفته بود می رسد از هر اشاره ی ...
سهم من این نبود تو کی درک می کنی؟
تو! تو که دست های مرا ترک می کنی
من خسته ام ز هر چه خدا داد و پس گرفت
چسبانده است غم به دلم سفت سفت سفت
هرگز نشد صدای مرا بشنود نشد
هرگز نخواست فکر کند به من و به خود
به ارتباط کوچک یک بنده ی ضعیف
به چشم های نُقلی قرآن توی کیف
هفتاد نیل از دل من خون چکیده است
نه! این خبر به گوش خدایت رسیده است؟
من عاشق صدای کلفت خدا... که نیست
یک مرد روی قبر من از درد می گریست
دیوانه ام! عزیز ... تو که درک کردی و ...
با خنده دست های مرا ترک کردی و ...
.
.
.
هفده بهار از دل من بی اجازه رفت
به پیشواز آدمک خوب تازه رفت!
سروده شده در دوشنبه ساعت ۵:۳۰ /... ۱۲ فروردین امسال
چهار پاره ام:
گاهی به رعد و برق ها شک می کنم به
به ارتباط سیم های ناموازی
امشب به جریان های ابری فکر کن تا
شاید مدار ساده ای از غم بسازی
از رشت باران را گرفتند و چه مانده
جز چشم های ابری این کوچه های...
در هر قدم می ترسم از می ترسم از ترس
ترس از نگاه سمی آلوچه های...
می ایستم ثابت کنم این شهر من نیست
شهر من از آزادی و لبخند می ریخت
آن وقت ها امّید به یک روز روشن
از جیبْ جیب ِ دزد ها در بند می ریخت
از زخم های مردم این شهر هرگز